داستان کوتاه

به حرف هایی که نمیزند هم گوش کن -(1395/07/07)

07 مهر 1395 / 0 نظر
مردي كه ديگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادي تقاضاي كمك كرد.به استاد گفت: «به محض اينكه يكي از ما شروع به صحبت مي‌كند، ديگري حرف او را قطع مي‌كند. بحث آغاز مي‌شود و باز هم كار ما به مشاجره مي‌كشد. بعد هم هر دو بدخلق مي‌شويم. در حالي كه يكديگر را بسيار دوست

ماجرای پزشک پاکستانی به نام دکتر ایشان -(1395/07/06)

06 مهر 1395 / 0 نظر
پزشک و جراح مشهوری در پاکستان به نام ایشان برای شرکت در یک کنفرانس علمی که برای بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی‌اش برگزار می‌شد، با عجله به فرودگاه رفت. مدتی بعد از پرواز ناگهان اعلام کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه، که باعث از کارافتادن

چه زمانی عزرائیل خندید ، گریه کرد و ترسید ؟-(1395/07/06)

06 مهر 1395 / 0 نظر
ازعزرائیل پرسیدند: تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟ عزرائیل جواب داد: یک بارخندیدم، یک بارگریه کردم ویک بارترسیدم. "خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام

داستان کوتاه: کتونی سفید با بند مشکی -(1395/06/03)

03 Shahrivar 1395 / 0 نظر
بچه که بودم عموم برام یه کتونی خرید که سفید بود ، با بندای مشکی عاشقش بودم آخه مامانم هیچ وقت برام کفش سفید نمیخرید میگفت زود کثیف میشه ولی این وسط یه مشکلی بود دو سایز برام بزرگ بود مامانم گذاشتش تو انباری گفت یکم که بزرگ تر شدی بپوشش خلاصه دو سال گذشت مامانم گفت فکر